تبليغاتX
آفتابگردان عاشق

با درودي بيكران اخبار جنبش مردمي " ما هستيم " را من، شهرام همايون از تلويزيون مردمي كانال يك ضمن اعلام شماره حسابم كه به صورت زير نويس، بالانويس، راست نويس، چپ نويس و حتي ديوارنويس مي بينيد خدمتتان تقديم مي كنم:

يك- ديروز مردم تهران و همه جاي ايران نان خريدند، و توانستند به تمام دنيا ثابت كنند كه وقتي ما گرسنه ايم بايد نان بخوريم و اين " ما هستيم " كه نان مي خوريم و نه سران مملكت كه از خون جوانان اين مرز و بوم آريايي مي خورند. شاخه نان جنبش ما هستيم تا كنون نيز بيشترين سهم را در پيشبرد اين جنبش داشته است.

دو- چند روز پيش با شروع سال گاو تمام طويله ها به ما پيوستند و همه گاوها يك صدا مي گفتند " ماااااااااااااااااااااااااااا" اما به خاطر خيانت هاي خاتمي و فريبكاري هايش در نمايش اصلاحات هنوز زبانشان نمي چرخد بگويند " مااااااااااا هستيم ". اما من مطمئنم اين شماره حساب مي تواند يك سرمايه گذاري مطمئن براي همه ي اين حيوانات نجيب باشد تا بتوانيم به صورت رايگان و با گفتار درماني لهجه اين عزيزان را اصلاح كنيم و يكصدا " ما هستيم " بگوييم.

سه- خبر خوش اين كه بسياري از بسيجيان ايران عزيز كه به واقع جوانان دست از جان شسته ي جدا از حاكميت هستند نيز به " ما هستيم " پيوستند و طي يك حركت نمادين و زيبا ديروز در مقابل پارك ملت تهران و اصولا تمام پارك هايي كه بعد از پيروزي ما، مال ملت خواهد بود خطاب به مافياي اقتصادي، يك صدا فرياد زدند "مام هستيم" "مام هستيم" كه اين نشان از پيوستن آن ها به مردم است.

چهار- قرار است جنبش "ما هستيم اولي‌ها" با شروع مدارس در روز پانزدهم فروردين شروع به فعاليت كند و تمام دانش آموزان مدارس ابتدايي وقت حضور و غياب بعد از خواندن اسمشان توسط معلم بگويند " خانوم اجازه؟ ما هستيم " و اين راهي است براي رهايي ملت ايران.

پنج- خبر ديگر اين كه بيشترين چيزي كه در ايام نوروز تا كنون در مكالمات تلفني مردم در نوروز شاهنشاهي شنيده شده، اين جمله است كه " ما هستيم ، تشريف بياوريد ". حتما خاطرتان هست كه در ايام پادشاه فقيد ايران زمين مردم همين طوري فرت مي رفتند درِ خانه همديگر براي عيد ديدني، اما امروز در مخالفت با رژيم آخوندي، مردم ما آن فرهنگ را كنار گذاشته و با پيوستن به جنبش " ما هستيم " همه به هم زنگ مي زنند و با جمله " ما هستيم " اعلام حضور مي‌كنند. جالب اينجاست كه پرسش "شما هستين؟" و "جايي نمي خواستين برين؟" از رموز اصلي ايجاد اين جنبش بزرگ و شورآفرين مردم ايران بوده است.

شش- بررسي گسترده جوانان ما در سراسر ايران نشان داده بيشتر نام‌هايي كه در يك ماهه اخير بر روي نوزادان و آينده سازان اين جنبش گذاشته شده به ترتيب "محمدرضا"، "شهرام" و "همايون" بوده است. اگرچه هنوز شبهه اين وجود دارد كه اين علاقه به واسطه "محدرضا شجريان"، "شهرام شب پره" و "همايون شجريان" ايجاد شده باشد اما با توجه به اين كه وقتي كسي درخواست اين اسامي را دارد به آن‌ها مي‌گويند "مسوول ثبت نام نيست، شايد هم نيايد" اما مردم در پاسخ مي گويند "ما هستيم تا بياد"متوجه مي شويم هدفي جز پيوستن به جنبش " ما هستيم " را ندارند.

هفت- همان طور كه اطلاع داريد اين جنبش علاوه بر جوانان، حمايت پرشوري از سوي سرد و گرم چشيده‌هاي بالاي 90 سال اين كشور به خود مي بيند، پيرمردان و پيرزناني كه اكثرا هم اموالشان كه به واسطه شايستگي فراوان!!!! از شاه دريافت كرده بودند، حالا توسط عمال رژيم به غارت رفته است. نمي دانيد چه احساسي به من دست مي دهد وقتي مي بينم اين‌ها با عصا، ويلچير، و حتي ماشين هاي آمبولانس در تجمع‌هاي ما شركت مي كنند و گاهي با نعش كش بر مي گردند. حتي عزيزان من! برايتان بگويم كه همه اين‌ها هم قسم شده‌اند كه بر روي سنگ قبرشان به جاي شعر و سرو گل اندام و آيات قران و اين ها بنويسند " ما بوديم" و اين دقيقا معنايش همان " ما هستيم " سابق است.

هشت- جنبش " ما هستيم " هم اكنون در حوزه هاي علميه، دانشگاه‌ها، سربازي‌ها، شهرنوها، بانك‌ها سفرهاي استاني و اصولا هرجايي كه نخودچي كيشميش، غذا، وام، خانوم و غيره پخش مي‌كنند فعال و سيال است.

نه- پرچم سه رنگ و زيباي " ما هستيم نشانِ" اين جنبش كه سبزش يادآور سبزي علف‌هايي است كه گاوهاي مذكور مي خورند، سفيدش يادآور كفن شير-پيرمردان و شير-پيرزناني است كه با ما بودند و قرمزي اش براي غافل‌گيري شما يادآور رنگ نان‌هاي بربريي است كه در مخالفت با نظام مي خوريد، بر بالاترين نقاط شهرهاي ايران افراخته شد.

پاينده باد ايران، پاينده باد " ما هستيم ".

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پي نوشت: نه با كتاب فروختن شهرام همايون مشكل دارم، نه با شاه دوست بودنش، نه با شماره حساب دادنش، نه با يار جمع كردنش، و نه حتي اگر دلار آمريكايي يا ريال پهلوي خرج آن شود. من با نوع حركاتي كه پايه آن آگاهي بخشي و هدف آن اصلاح نيست مخالفم اما به شرط آن كه ديدگاهي ديكتاتورخواهانه نداشته باشد مبارزه جدي نيز با آن نخواهم كرد.

اين متن را به دعوت دوست خوبم اميرهادي انواري نوشتم و به رسم آن از اين دوستان متنوع نيز دعوت مي كنم ديدگاه خود را نسبت به اين حركت كه با ديدگاه سلطنت طلبي، به مذاق بخشي از جامعه نيز خوش آمده است، بنويسند. فكر مي كنم موضوع نه فقط در حوزه اين حركت كه اصولا در ديدگاه جنبش هاي اجتماعي مي تواند موضوع مفيدي باشد.

بهزاد مهراني بزرگوار در "حقوق بشر و فردگرايي"، مسيح علي نژاد گرامي، مجتبي سميع نژاد عزيز در "قمار عاشقانه"، آيدا سعادت عزيز در "پرگاس"، مرد صميمانه تر محمدجواد روح، نوشين جعفري كه اين روزها در دامان هنر پرسه مي زند، مونا قاسميان مهربان در "زمين انسان‌ها"، اصلاح طلب دوآتشه!!! آرمين سنايي در "ما همه خوبيم" ، عسل اخوان عزيزم در "عسل نگاشت" ، مارال عزيز در "اتاقي از آن خود"، ققنوس عزيزتر از جانم در "آفتاب از نگاه تو مي رويد"، بيتا ياري گرامي در "فرياد" ، شهيد شهر مهرداد رحيمي در ققنوس ، نيما نامداري گرامي در "ساز مخالف"، ماني جانم در "سبك ايراني"، عبدالرضا احمدي عزيز در "فردا روز كه مي آيد"، ميثم عزيز در "چپ انديش"، و در پايان نصور نقي پور گرامي

در اين زمينه علي كلايي، اميرهادي انواري، تورج و  رضا رادمنش را بخوانيد

ما هستيم يا ما مستيم؟

نوشته شده توسط آرمين در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 |

آقاي ابطحي در وب نوشته‌هاي خود مقاله اي نوشته اند با عنوان "دلائل چهارگانه آقای خاتمی برای انصراف" و در آن در اين چهار بند از زبان آقاي خاتمي كه گويي گاهي همه زبان اويند جز خودشان به "ذكر مصيبت" و "مصلحت فرار" اشاره كرده اند؛ به شرح خلاصه زير:

۱) بالاخره رقابت برای قدرت بود و این خلاف اخلاق است که وقتی جامعه می‌خواهد تغییر صورت پذیرد، تصور کند که ما در درون جبهه اصلاحات به مبارزه با یکدیگر مشغولیم. ۲) من نماینده اصلاحات هستم و این فکر در جامعه اکثریت دارد و نهادینه شده. با این تفرقه و تقسیم آراء برای محالفان زمینه‌ای شکل می‌گیرد که اعلام کنند اصلاحات خواسته‌ی اکثریت جامعه نیست و من حق ندارم چنین کاری بکنم. ۳) وقتی بالای ۲۰ میلیون رأی داشتم آن همه مشکلات داشتم اکنون به خاطر وجود سه کاندیدا و تقسیم آرا حتما آرای کمتری از دوره قبل خواهم داشت. با این پشتوانه چگونه می‌شود با مجموعه‌ی قدرت در کشور روبه­رو شد؟! ۴) اینکه من حاضر نیستم وارد بازی‌ای شوم که بازیگردانش دیگران هستند.

سپس با جملاتي از حركت ايشان دفاع هم نموده‌اند.

و حالا چند كلمه با آقاي ابطحي گرامي! با اين توضيح كه جملات زير مجموعه مباحث در خصوص كانديداتوري آقاي خاتمي نيست بلكه انتقادي است به دفاع شما از دلايل آقاي خاتمي و بزرگ نمايي جنبه اخلاقي ايشان در حوزه سياست.

بسيار دفاع شما (كه گويي بعد از خواندن بيانيه آقاي خاتمي به ذهنتان خطور كرده و بوي تقيه‌هاي نازيباي اصلاح‌طلبانه مي دهد) برايم عجيب است.

بر اساس دليل نخست، حضور آقاي خاتمي كه براي قدرت بود، قبول، هدف ما و بسياري هم اول گرفتن دولت از دست احمدي نژاد و تلقي ناشايست او از دين و حكومت بود قبول، اما تقابل افكار محمد خاتمي با ميرحسين موسوي يا كروبي كه واقعا مي‌توانست با يك مصلحت سنجي به حضور نهايي يكي از ايشان منجر شود كجايش اخلاق نگرايي است؟ كه حالا گريز ايشان اخلاقس شده است! اگر به صرف گفتن يك كلمه ي "يا من يا ميرحسين" دو ماه پيش و حالا آمدن ميرحسين، آقاي خاتمي از جا به در رفتند و جنبه اخلاقيشان نيز از ديد شما ناگهان برجسته شد و حتي باد كرد، چنان كه اين چنين اسطوره اش كرديد، چرا ايشان كه با شعار دموكراسي و قانون و آزادي و جوانان آمدند تنها دو سال روي همين حرفشان ماندند و واقعا شش سال با اين همه جوان بازي كردند از ايشان نپرسيديد اخلاقتان كو؟ اصلا چرا حالا اسطوره اخلاق سياسي‌تان، كه اين همه جوان چه با عقل و چه با احساس از ايشان خواستند كه به صحنه بيايند را ناديده گرفتند و چرا بعد از آمدنشان شرط يا من يا ميرحسين را چندان وقعي ننهادند؟ چرا اگر قرار به اخلاق‌گرايي شعاري از نوع آقاي خاتمي است، بحث اوليه آمدنشان بدون هماهنگي كامل با آقاي موسوي بود؟ چرا آقاي موسوي در مقطع آمدن آقاي خاتمي از ايشان دلگير شدند؟ و اصلا چرا چنين انتظاري از سوي آقاي خاتمي و كساني مانند كه شما كه امروز به ناچار و از روي مصلحت و شايد حتي فريبكاري قصد به موجه دانستن دلايل آقاي خاتمي مي‌كنيد مطرح مي‌شود كه آقاي موسوي را گزينه جايگزين براي آقاي خاتمي بدانيم! تازه حضور ايشان را در نهايت اخلاق مداري بدانيم و فكر كنيم كه با كانديدايي جايگزيني با اخلاق طرفيم؟ چيزي كه من حتي نشانه ي خوبي براي آن در نامه ايشان بعد از انصراف آقاي خاتمي نديدم!

آقاي ابطحي! آقاي خاتمي آيا به اين فكر كردند كه ممكن است نه تنها آقاي كروبي، كه آقاي موسوي راي خوبي نداشته باشند و ما خود را از پيش بازنده انتخابات اعلام كنيم؟ يقين بدانيد كه به بسياري از فرض هاي ديگر مانند تغيير آرايش احتمالي اصولگرايان هم فكر كرده‌ام! اما هيچ راهي نتيجه اي كه شما مي‌گيريد را به ذهن من نمي‌آورد.

آقاي ابطحي! يا آقاي خاتمي هم فكر آقاي موسوي هست، كه شكي نيست طرفداران ايشان كه عموما قشر فرهيخته‌تر نسبت به طرفداران ساير كانديداها هستند، ترجيح مي‌دادند مانند اتفاقي كه در بسياري از كشورهاي دنيا از امريكا گرفته تا پاكستان مي‌افتد تقابل فكري اين دو يا اين سه را ببينند و بعد برگزينند (اين هم براي اين كه قضاوتي كور نداشته باشم و نگويم كه چشم بسته خاتمي گزينه اي بهتر از كروبي يا موسوي است)؛ يا اين كه اين دو يا اين سه هم فكر نيستند كه اصلا بگذاريد آن كه بهتر است، در انتخابات دمار از آراي آن ديگري ها در بياورد و خود پيروز انتخابات باشد و اين همه بازي و تعارف هم در حضور يا عدم حضور ايشان وجود نداشته باشد و اين همه احساساتي شدن را به اين سياستمدارنامان و مردم وارد نكند!

اين را نيز اضافه كنم كه يقينا نمي‌توان هم‌دولت بودن آقاي خاتمي و موسوي را دليلي بر همفكر بودنشان دانست، كه سياستمرد نيمه مُرده‌اي مانند آقاي موسوي در طول اين دوران بيست ساله بعد از جنگ نيز چيزي بالاتر از اين نشان نداد و در مقابل هيچ ظلمي‌ سر بلند‌نكرد و حتي نگفت "من هم هستم" چه رسد به اين كه از اختيارات قانوني‌اش در مجمع تشخيص مصلحت نظام استفاده كند! ايشان در دوراني نخست وزير رهبر فعلي انقلاب بودند كه نه دغدغه هاي دوم خرداد وجود داشت و نه دغدغه هاي امروز. اما امروز ايشان شده‌اند نماينده اصلاح‌طلباني كه هم اكنون شايد سطح اختيارات قانوني‌اش رهبري حتي موضوع مناقشه اي بزرگ در بين روشنفكران و حتي موضوع مباحثات و جلسات نيمه‌عمومي‌اصلاح طلبان نيز هست. بنابراين بحث همفكر بودن و اين ها را مي توان با دقت بالايي منتفي دانست.

جملاتي مثل سرمايه بزرگتر از رئيس جمهور و اين ها را هم كه در مورد "خاتمي چند دقيقه بعد از خواندن بيانيه انصرافشان" ذكر مي‌كنيد، شعارهايي عجيب و غريب مي‌دانم، و مي‌دانم كه خودتان هم مي‌دانيد؛ اما طوري برخورد مي كنيد انگاري هيچ چاره اي غير از آن وجود نداشت و حتي ندارد!

به نظرتان آقاي خاتمي كه به قول شما، خودشان و رقبايشان هم مي‌دانستند مي‌توانست برنده باشد و بشود رئيس جمهور و نفر دوم مملكت، آيا تنها از حق خودش گذشت كه انصراف داد؟ تحويل گرفتن يك پست و فعاليت براي تمام ملت آيا گذشتن از يك حق شخصي است؟ الحق كه بي انصافيد! و اين بي انصافي را پيش‌تر هم در بحثي شخصي با شما در مقطع انتخابات مجلس گذشته دريافتم و آن هنگام گفتم شايد من اشتباه مي‌كنم!

آْقاي ابطحي دلايل دوم و سوم هم بماند اما دليل چهارم آقاي خاتمي كه خيلي هم شما را دچار تغيير حالت كرده است و شايد كمي‌هم سرتان گيج رفت و مستِ آن شديد، دوباره ذكر مي‌كنم؛ مي‌گويد "من حاضر نیستم وارد بازی‌ای شوم که بازیگردانش دیگران هستند" ديگر عذر بدتر از گناه است! و حتي نياز نمي‌بينم فكر كنم كه بازيگردان از نظر آقاي خاتمي، رهبر انقلاب است يا شوراي نگهبان، يا يك اصلاح طلب يا يك اصولگرا يا بقال سر كوچه آقاي احمدي نژاد يا يك شخصيت الهي ديگر! كه علاوه بر تمام ضعف هايي كه ابراز اين مساله در شخصيت فراري از جدال آقاي خاتمي مي‌نمايد، ماهيت دموكراتيك نظام را كه همه‌ي وابستگان به حكومت شعار آن را مي‌دهند زير سوال مي‌برد!

و در پايان هم ابراز مي‌كنم كه اگرچه آقاي خاتمي ‌را از جنس كانديداي مطلوب قشر روشنفكر جامعه نمي‌دانم و بخشي از تلاش ايشان تا همين مرحله را چنان كه پس از اين انصراف خنده دار به يقين تبديل شده، تلاش براي ايجاد وجهه خوب حكومت و نه تلاش براي بسط دموكراسي و برابري حقوق مردم ايران مي‌شمارم و آنچنان كه مقاله دوست نازنينم علي كلايي نيز بدان اشاره ي مبسوطي داشته است سپردن نه چندان محتمل دولت به كسي(موسوي) مي‌دانم كه به مراتب كمتر از خود او نگاه روشنفكرانه اي به وضع آينده جامعه ايران دارد و خودش و ياران احتمالي اش حتي با نام "اصلاح طلب بازگشته به اصول" بيش از خاتمي  و يارانش از ظرف مشترك و مجمع پر‌گوشت وابستگان به مركز قدرت خواهند خورد و مردم را تنها و تنها ميهمان نرمه نان هاي كنار سفره خواهند‌كرد و سياست جيره بندي موسويانه را پيش خواهند گرفت!

همه چيزمان دردناك شده! شما دردتان نمي‌آيد؟

و اين را هم نمي توانم نگويم: خبر درگذشت و انگار خودكشي اميدرضا ميرصيافي، وبلاگ نويس، در زندان اوين از هر خبري دردناك‌تر است؛ به خدا از هر خبري! و آقاي ابطحي! ننگ بر "موسوي كه دو روزي است شده موسوي‌تان" اگر در مقابل اين اتفاقات سكوت كند! كه ناديده آشكار است كه سكوت خواهد كرد و دل يك يك جوانان فعال و اهالي انديشه را به درد خواهد آورد؛ رسم نفرت آموزي را چه خوب مي دانند ناجوانمردان نزديك به حاكميت!

پي نوشت: براي شهيد ميرصيافي بايد نوشت! بسيار بايد نوشت! كه ما بي چرا زندگانيم و او به چرا مرگ خود آگاه بود. آري بايد نوشت. اشك به چشم و دست در دست هم بايد نوشت.

به آنان که با قلم تباهي دهر را

به چشم جهانيان پديدار مي کنند

بهاران خجسته باد ...

نوشته شده توسط آرمين در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 |

اين آخرين پست رسمي است كه در اين آدرس مي نويسم اما دلم مي خواهد اين آخرين پست را به يك نوشهيد جنگ تقديم كنم:

شهيد وهب اصغري راد

شهيد ۴۶ ساله اي كه در دوران هشت ساله ي جنگ و آتش، جانش را به دست گرفت و به ميدان دفاع از هموطنانش شتافت و از جنگ علاوه بر آبرويي بيشتر و ايماني قوي‌تر بدني شيميايي و پر از تركش براي خانواده‌اش آورد. شهيد اصغري تمام دوران بعد از جنگ را بر اثر قطع نخاع از نعمت خوش‌خراميدن چون ما تن‌آسايان محروم بود و سوخت تا همين امروز كه تركش‌هاي ناجوانمرد بدنش، راي به بيماري شديد روده و مرگش بدهند. سال‌ها رنج بيماري و اينك جايگاه والاي شهادت. جايگاهي كه هيچ جاي دنيا و وراي دنيا هم نباشد، بايد در دل ما ايرانيان همواره جاودان بماند. 

پسرش جواد، كه دوست و همكلاسي خواهرم و به همين دليل چند سالي است دوست عزيز من است، هرگز از شرايط سختي كه در اثر وضع پدرش بر ايشان و خانواده‌اش گذشت سخن نگفت و هرگز نشنيدم از جايگاه جنگي پدرش سوء استفاده‌اي كند و يقين دارم اين از آموزه‌هاي پدرش بود؛ كه فرزند خلق نيكو و كمالات اينچنين را تنها از پدر و مادر ياد خواهد گرفت وگرنه غيرممكن است جامعه اين را به انسان بياموزد. امشب كه با جواد در آلمان صحبت كردم تنها چيزي كه توانستم بگويم همين بود كه ياد آن شهيد در دلم جاودانه خواهد ماند.

به جواد عزيز و خانواده اش و همه جاجرميان و بجنورديان و تمام آناني كه حتي لحظه‌اي به ديگر انسان‌ها انديشيده‌اند و از لذت بزرگ آن بهره برده اند تسليت مي گويم. و درود مي فرستم به روان شهيدان ايثارگر، به آنان كه بي باده مست آمدند ... باشد كه از درس‌هاي شهادت، بزرگان قوم حاكم نيز بهره‌ها گيرند...

پي نوشت: تنها براي خداحافظي با اين وبلاگ و معرفي آدرس جديد خواهم آمد. دوستتان دارم

نوشته شده توسط آرمين در جمعه بیست و دوم آذر 1387 |

دوش از جناب آصف پيك بشارت آمد                  كز حضرت گلستان عشرت اشارت آمد

كو حي علي الصلاحش در گوش مردمان بود       در شهر تويسركان، با يك فضاحت آمد

بانوي حاج گلستان بهر صله رحم رفت               حاجي ولي رحم دوخت، با خوار و مادر آمد

من فيلم را نديدم، وصفش ولي شنيدم              حاج خانم جديدي بهر زيارت آمد

يار جديد كي بود؟ بانوي كارمندش!                   كو بهر عشرت و يا بهر تجارت آمد

عشرت نگو كنم غش، حاجي و خانه و فرش       تو سنتي بكن حال، تا بانويت نيامد

گويند شيخ سركان مي‌كرد مثل تهران               فرقي چنان ندارد گر توي سركان آمد

حاجي به خود نپوشيد آن خرقه مي آلود            اما به لطف اسلام بر همّه محرم آمد

محرم كن زمان بود، حق داشت مرد مومن          استاد بود محرم، او در حرم نيايد؟!          

كرده نماز اقامه، خوانده نماز جمعه                   اين دومين حَسَن بود كه گند او درآمد

خورديم نان گندم، ديديم دست مردم                اما دگر نه اين طور كاين كار هر دَم آيد

از چند بار، فيلمي، از كار او در آمد؟                  بيش از هزار يا صد، ياري ز در درآمد؟

والله اگر به صد روز كار من و تو اين بود              يك در ميان، كه صد بار، گندش به در ميآمد

از شرم، كار مردم مستور ماند و انگار                از آلت مقامات، كمتر خجالت آمد!!!

اسلام و پول و قدرت گويي دليل آن بود             استاد، حاجي و سردار آسان به خلوت آيد        

اسلام دست و پا بست، اسلام دست بگشود    معشوق و جاي خلوت، مومن چگونه بايد!؟

قد قامت الصلاتش و اندر خفا لواطش               آخر نفهم ماندم "دين بر چه كار آمد؟!"

قرآن، نماز و توبه، عمامه، ريش و چادر              هر كس به وسع امكان، اسلام وار آمد

حاجي حسن كه ملت ام الحَشَر بخواندش        فردا كند تقيه، يا توبه بر لب آيد

آلوده اي تو حاجي، مِي نه! هواي نفس است    حاجي برو بكش آب، وقت طهارت آمد

 

آگهي تبليغاتي مرتبط: نخستين فيلم آموزشي زناي محصنه با بازي حاج حسن گلستاني منتشر شد. كليه حقوق اين اثر در انحصار خود حاجي است. لذا خواهشمند است جهت حفظ حقوق ناشر از تكثير و پخش ناجوانمردانه آن بپرهيزيد! آخر حاجي چيزشان را از سر راه نياورده اند كه بگذارند هِي همه ببينند. با سپاس! "از طرف چيزِ حاجي"

ضمنا عزيزان از شرح ماجرا در گفتني‌ها و اقصي نقاط اينترنت استفاده نمايند. خواندن اين مطالب براي كودكان، نوجوانان، جوانان، زن و شوهرهايي كه حتي يك ذره به هم شك دارند، دكتر حسن مددي، سردار رضا زارعي، عوضعلي كردان و نمايندگان دانشگاه آكسفورد و دشمن توصيه نمي شود.

پي نوشت: من نيمه فيلترم به همين علت صفحه وبلاگم را به هم ريخته مي بينيد. يا آن‌قدر مي ايستم تا انقلاب شود و وبلاگم از فيلتر در‌آيد يا با نهايت تاسف مي‌روم به يك آدرس جديد.

نوشته شده توسط آرمين در پنجشنبه دوم آبان 1387 |

آهوی محتضر عزیز منو دعوت کرد که از اولین اول مهرم بنویسم (البته احتمالا):

مادرم حساسیت زیادی به تحصیل ما داشت، روز اول مدرسه سر کلاس دو معلم و روز دوم سر کلاس معلمی دیگر نشستم، صبح روز اول آقای طاهری که دوست پدرم هم بود، عصرش کلاس خانم سیاهزاده که یکی از بهترین معلمای شهرم بود و فرداش سر کلاس آقای مشرفی... مخصوصا که می خواستیم حتما بهترین معلم رو انتخاب کنیم. هر سه رو هم دوست داشتم، خانم سیاهزاده به شیفت مادرم نمی خورد که می خواست وقت تعطیلی مدرسه ی اون با هم هماهنگ باشیم ... یادم نمیره روز اول که از وسط زنگ اول می خواستم برم سر کلاس آقای مشرفی که معلم دائمی ام شد وقتی خواستم بگم که قرار شد بیام اینجا گریه ام گرفت، آقای مشرفی هیکل درشتی داشت و چاق بود، وقتی اومد طرفم وحشت برم داشته بود اما اومد و با مهربونی منو نشوند میز اول و تا آخرین روز تحصیل در مدرسه و حتی دانشگاه از ردیف دوم عقب تر ننشستم. روزهای مدرسه ابتدایی رو هرگز فراموش نمی کنم مخصوصا خاطرات قرآن خوندن سر صف رو که یه وقت خواهم نوشت ...

--------------------------------------

پی نوشت مهم: دیروز دوست خوبم مجید ازم پرسید: "آرمین اگه گفتی کدوم یک از این دو کار بیشتر اراده میخواد؟ این که یه روز رو هیچی نخوری، یا این که یک روز رو آگاهانه بخوری؟ اونم با علم به این که جاش باید 60 روز روزه بگیری" و این گونه بود که من به اراده ام افتخار کردم که حاضر شدم 333 روز را بخورم تا حدود 20000 روز روزه بدهکار باشم اما باز هم ککم نمی گزد. خدایا شکرت به خاطر این همه اراده ... 20000 روز تقسیم بر پرانتز باز 365 منهای 29 روز موظفی هر سال پرانتز بسته می شود 60 سال. خدایا من که می دونم تو به من 88 سال عمر نمیدی پس بی خیال ما شو لااقل یه رکورد بشکنیم.

حیفم اومد این عکس رو هم نبینین:

نوشته شده توسط آرمين در جمعه پنجم مهر 1387 |

امروز مستندی از جلال آل احمد پخش شد و در ثلث اول این برنامه تلاش زیادی شد که مرگ او را حتما به گردن ساواک بیندازند! من از این ها چه می دانم؟ حتی نمی دانم که چه داروهایی با چه غذاهایی می توان خورد تا یک دقیقه بعد، یک روز بعد یا دو هفته بعد با یک حمله ی قلبی یا مغزی به کام مرگ رفت، نمی دانم و دیگر مهم نیست که آیا جلال چیزخور شد و از دنیا رفت یا مثل این همه پدر و مادر و دوست که در جوانی از کنار ما رفته اند. مرگ شریعتی، صمد بهرنگی یا غلامرضا تختی هر یک مشکوک و متهم ردیف اول آن حکومت شاه، اما  مرگ طالقانی و سید احمد خمینی چه؟ چرا نباید شک کنیم که هریک از این ها چیز خور شده باشند؟ حال از انفجارهای فراوان اول انقلاب و قتل ها و ترورها و مثله کردن ها در بعد از پیروزی انقلاب و تا همین سال های اخیر برداشتی مشابهِ برداشت از مرگِ جلال داشت؟ باز هم باید این ها را به دست تاریخ بسپاریم؟ باز هم باید بگذاریم تا نسلی دیگر پاسخ این ها را پیدا کند؟ آیا فرزندان ما نیز باید جواب سوالاتی را بدهند که ما باید جواب آن را می دادیم؟ داستان سرکوب های امروز دانشجویان و زنان و فعالان حقوق بشری را حتما باید فرزندان ما بدهند؟

پی نوشت: نوشین دوست خوب و مهربونم امروز بهم زنگ زد و از این که دیشب ۱۵ تا از دوستایی که خیلی هم رو دوست داریم دور هم جمع کردم تشکر کرد. کار ساده ای که البته خیلی ها می کنند و خیلی ها نمی کنند. هم از جمع شدن دیشب خوشحالم و هم از مهری که نوشین امروز با تماسش بهم داد... با حرفامون محبت بیافرینیم

نوشته شده توسط آرمين در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 |
این شکست پرسپولیس بسیار به من چسبید، در حدی که بر خلاف میلم حاضر شدم بابتش یه پستِ یک روزه بزنم.  ضمنا به قول ما بچه های زیر شش سال هرچی در جواب گفتی آینه آینه ...

پی نوشت: هاشمي رفسنجاني گفته:‌ روحانيت همواره مورد اعتماد مردم بوده است. كساني كه به فكر حذف يا بدنام كردن روحانيت هستند دنبال چه هستند؟ کدام گزینه پاسخ صحیح است؟

الف: دنبال دختر مردم              ب: دنبال ارضای نیازهای شهوانی

ج: دنبال الّلی تلّلی                 د: دنبال این که آخه بی چیِ این روحانیت اعتماد بکنن؟!

پی نوشت ۲: و امروز شکست استقلال زهرماری بود بر پیکره ی تاریخ ... اه اه اه. به نظر می رسه: "ناصر حجازی برگرد به تیمت ..."

نوشته شده توسط آرمين در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 |

ماشین رو برده بودم زیر شویی، که کاری شبیه آفتوبه رو در توالت های نسل قدیم برای باسن ماشین انجام میده، قبض گرفتم، 4500 تومن، گفتم خوب خدا رو شکر، یه جایی اومدم که پول بیشتر می گیره ولی نباید به دلیل اخلاق خودم از درخواست کارگراش واسه یه دشت و چه می دونم شاگردونگی و این صحبتا سرباز بزنم و باز فکر کنم که کار خوبی می کنم یا نه. خلاصه شروع کرد و شست و منم خیلی سنگین رنگین سوار ماشین شدم و خواستم راه بیفتم که اومد دم شیشه و تق تق تق، یه دشت به ما بده! گفتم پولش رو با دفترتون حساب کردم، اونم با لهجه ای که معلوم نبود مال جنوب هنده یا شمال افغانستان، گفت "ماشینت برگرده" درست نفهمیدم، گفتم "چی؟" گفت "هیچی، گفتم برگرده، ماشینت برگرده" و با دست حرکت برگشتن ماشین رو نشون داد و با دوستاشون در کارواش بهم خندیدند، نمی دونم سابقه داشته که دعاشون بگیره یا یه چیز دیگه پشت این قضیه بود، مثلا اون حرکت دست در حکم یه فحشی، چیزی، بود. راه افتادم و از تو آینه دیدم که همچنان به لعنت فرستادنش ادامه می ده و البته شاده از این موضوع ... احتمالا از این که اگر پول نگرفته لااقل لعنت فرستاده ...

پی نوشت۱: این تیکه آخرش رو که گفتم ناگهان یاد زیارت عاشورا افتادم، البته با این تفاوت که اونجا لعنت می فرستن و بهشون حلیم و صبحونه میدن و تو کارواش پول می گیرن و بهت فحش میدن و یه کار مفیدی هم برات می کنن!

پی نوشت۲: تا آخر اون روز خیلی با احتیاط رانندگی کردم، اما جدای از این موضوع احتمال این که من در زندگیم چپ کنم با ماشین زیاده ها ... اونایی که رانندگیِ پر سرعتِ منو دیدن خوب می دونن ...

پی نوشت۳: دقت کردین این روزا چقدر تعداد کسانی که یه ۲۰۰ تومنی کم دارن تا خودشون رو به خونه شون که اکثرا هم کرجه برسونن؟ شایدم مدتیه قیافه من شبیه اینایی شده که در این موارد به طرز احمقانه ای کمک می کنن!

پی نوشت۴: اونقدر برای خودم دغدغه ی روحی و عاطفی درست کردم که دارم دیوونه میشم. دیگه نمی تونم. شاید در دلم رو ببندم ...

پی نوشت۵: ولی همه تون رو دوست دارم ...

پی نوشت۶: حکم تعزیری برای چهار دوست برابری خواه بریدند. تا حالا کسی از کمپینی ها، روی حکم، زندان نکشیده، یعنی نذاشتیم، این بار هم نمیذاریم

 

نوشته شده توسط آرمين در شنبه شانزدهم شهریور 1387 |

به مناسبت یک ایمیل که عکس های "سومین جشنواره بین المللی زنان سرزمین من" را می نمایاند، به عکس های زیر که نمونه هایی از لباس های برگزیده این جشنواره است توجه فرمائید:

من مد اسلامي ام

من مُد اسلامی ام زیکزاک و خال خالی ام        هیچ معنی ئی ندارم، بَه بَه چقدر عالی ام

با مردا کار ندارم، فقط برای زنهام                    دشمن برجستگی، آخه من اسلامی ام

مایو و تاپ ندارم، یه نوعی از چادرم                 روسری هام دو مِترَن، هم قد یک قالی ام

شلوارا پاچه گشاد، دشمن فسق و فساد        گندا رو می پوشونم، عاشق ماسمالی ام

لباس نگو، "آویزون" اسم دقیق منه                 وارفته و شلم من، انگاری اسهالی ام

به من میگن من مُدم، مُد رو ولی می پوشن     هیشکی دوسَم نداره، از بس که پوشالی ام

فلسطینی، افغانی، لبنانی یا عراقی               مشابه زنای یه جای اشغالی ام

هویتی ندارم، مردم منو نمیخوان                     بدون شک زاده ی حجاب اجباری ام

فری سایز و بد استیل، بی ریخت و بد سلیقه    خنده داره، شبیهِ لباس بارداری ام

به من میگن فرهنگ ساز، زنا رو می کنم ناز      من دشمن قشنگی، فرهنگ ساز زوری ام

دور از جونت خلاصه، تناسبی ندارم                  نقش و مدل تِرِکمون، میونِ باقالی ام

 

شعر فی البداهه را در سالروز تولد دو سالگی کمپین یک میلیون امضا به همه ی زنان و مردانی که با کمپین، تمرین عدالتخواهی کردند تقدیم می کنم، به آنانی که بیش از هر گروهی از فعالان اجتماعی ایران، در معرض از دست رفتن حق آزادی خود بودند ... و به آنانی که بیش از هر سایتی در دنیا در طول دو سال اخیر فیلتر شدند.

ضمنا ما نمرديم و يك لوگوي آبي هم از دوستان عزيز كمپيني ديديم 

نوشته شده توسط آرمين در سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

بازی وبلاگی دیگر به دعوت پرگاس. این بار در اعتراض به لایحه ناعادلانه موسوم به حمایت از خانواده.

نه فقیهم، نه پژوهشگر علوم دینی، اما اصولا از گذشتن همه قوانین از دریچه مذهب بیزارم. این اتفاقیه که در طول حکومت جمهوری اسلامی افتاده و اگر در مقطعی مثل حاضر که لغو مقطعی سنگسار هم با توجیهاتی مثل رافت اسلامی انجام میشه باز قانونیه که از دریچه ی مذهب بهش نگاه شده. من هم بحث های زیادی رو خوندم که یکی میگه در قرآن سنگسار گفته شده، یکی میگه ریشه اش فلان حدیثه و یکی میگه براش هزاران شرایط هست و یکی هم میگه اینا کار این حکومته و غیره. خیلی دلم نمیخواد در این مورد صحبت و برای خیلی از توجیه کنندگان حکم های مذهبی برخوردگی ایجاد کنم، اما این رو می دونم که عقل کل دونستن مذهب نشتری است آلوده به زهر که بر جان جامعه ی ما فرو میره و کم کم از پا درمون میاره. از این دست برخوردهای "مذهب – توجیه" در ادبیات خیلی از فعالانی که اصولا اعتقادی هم به مذهب ندارند بسیاره، و عملا یه جور تقیّه خفیف و مخفی برای در امان موندن از دست قضای آسمان!!!! محسوب میشه! برای خودم که خیلی دردناکه وقتی چیزی رو با اعتقاد عقلی و قلبی می دونیم بخوایم از منظر دین باهاش برخورد کنیم و حتی برای مقابله با اون به روحانیونی مثل نشانه ی خدا!!! صانعی رجوع کنیم! این کار رو اگرچه خوب نمی دونم و بهش منتقدم ولی باز از انجام عملیات انتحاری و ورود از روزنه ی اصلی و نقطه ضعف اساسی قانونگذاری در کشورمون بهتر می دونم. سیخ زدن و سیخ خوردن از مردن بهتره! باشه که باشیم و با هم باشیم! این لایحه و لوایح و دستورات و احکام و قوانین و طرح های امنیتی و حمایتی و رأفتی و غیره به حضور من و شما نیاز داره. باید سعی بشه از طریق دعوت حضوری نمایندگان اقشار مختلف جامعه اعم از فعالان اجتماعی، صنفی، سیاسی و سایر، نگرانی از تصویب چنین قوانینی رو به درون مردم بُرد. با همیم.

این شعر جِلف رو تقدیم می کنم به دوست خوبم آیدا:

ای مرد! توی روحت اگه، تو زن دوّم بگیری             پولت رف از پارو بالا سوّم و چارُم بگیری

ای زن! تو روحت، تو اگه بری زن چندُم بشی         با گوشه ی پنج تومنی بری خَر مردُم بشی

بچه! تو روحت، تو اگه با زن بابا راه بیای               دو شب بابات نبود خونه، بگی "بابا! میخوام بیای"

بابا! توی روحت اگه، بچه ات زن دوم گرفت            این بچه کار دسسته، ریدی بابا، عُقم گرفت!

دولت! تو روحت، تو اگه بازم کامنت بدی برام         مادّه بدی، ماده کُشون راه بندازی واسه بابام

مجلس! توی روحت اگه، لایحه رو قانون کنی         مردای تازه تاسیسُ مَرد نشده بـُ....... کُنی!

مردُم! تو روحتون اگه، لایحه رو شُل بگیرین           بگین کی خواست زن بگیره، راحت دوزانو بشینین

خواننده! تو روحت اگه، شِعرُ بی جنبه بخونی        نیای و جدّیش نگیری، تو چرت و پرتاش بمونی

بر خلاف نظر خود آیدا باز هم به تفنن برگزارش کردم اما من معترضم، من بسیار با این لایحه و لوایح وقیحانه ای که با دخالت مستقیم، بنیان خانواده و فرهنگ جامعه رو تضعیف می کنن مخالفم. قانون باید جامع و بر اساس معیارهای عقلی در نهایتِ ممکن، بی عیب باشه، که این لایحه ازش بی بهره است. این لایحه با شکل کنونی باید از دستور کار مجلس خارج بشه.

پی نوشت1 : یادش به خیر، یه زمانی غزل می گفتم، اما این زمونه ی نامرد نمیذاره .... همه به بهترین دوستاشون با احساس ترین شعرها رو تقدیم می کنن و من چی؟ آیدا جان شرمنده

پی نوشت2 : هر عزیزی به دعوت من بنویسه خوشحال میشم. انفعالی برخورد کردن هیچ وقت چاره کار نیست.

نوشته شده توسط آرمين در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 |